چهارشنبه 14 دی 1390
نویسنده: حسین |
برگ ها را باید کند. میوه ها را باید چید...
نه در فصل برگ ریزان که برگها خودشان می ریزند و نه در فصل میوه چینی تا میوه ها رسیده باشد.
اصلا فرقی نمی کند باید میوه ها راچید. فقط باید چید. و تنها چیزی که مهم است چیدن است. گور بابای درخت که آسیب ببیند. درخت مهم نیست...
مهم ماااا هستیم که راضی باشیم و خدای ماااا...
تا از سر رضایت یا رزالت_رظالت_رضالت_... و دیگر خواهی با خود بگوییم: خوووب... این یکی را هم چیدیم...
...
و بن بست ها را باید بست تا همه جا خیابان باشد.
ما به بن بست احتیاج نداریم. خیابانهایی می خواهم عریض... با هر شکل که شد. و گور بابای کسی که خانه ای دارد در بن بست.
باید تیغه ی دیوار را تا آسمان هفتم بکشیم دم هر بن بست تا به فکر کسی هم حتی خطور نکند که بخواهد برود طرف بن بست.
...
لطفا من را هم گل بگیرید که عرق سگ نجاست خور را نوش جان نکنم یا به دنبال عرق زیر گلوی سگ خسته نباشم...
...
خداوندگار نیز گویا به همین نتیجه رسیده است که زندگی را به بن بست برساند و تیغه ی دیوار را از هرجا دستش می رسد بکشد تا سر بن بستی که خود ساخته.
اینگونه خیابان ها هم خلوت می شود...
با این حال گویا خداوندگار هنوز به این نتیجه نرسیده که برگها درخت ها را خودش بیاید بکند و میوه ها را نرسیده بچیند...
به این نتیجه هم می رسد...
یکشنبه 20 آذر 1390
نویسنده: حسین |
به دنیا آمدم تا عاشق باشم. نه اینکه صرفا یک زندگی سگی داشته باشم و بمیرم.
و عشق ناگذیر است...
صدای زنگ کلیسا در صبح های یکشنبه در پارک مریم مقدس و بی کاری های فراوان و بی پولی و خاطر کسی را زنده داشتن.
سیگارهای آخر شب دور هم و شام و خاطره های گذشته... همه و همه زنده می شوند یکی یکی امشب... گاه دوست دارم از دستشان فرار کنم. ولی فرار جایز نیست قبولشان کرده ام و از هیچکدام شان نمی ترسم. چون ترس ندارم. خاطره های خوب گذشته بخشی از قسمت های زندگی کردن های من است. گاهی آخرش تلخ بود و تلخی آن هم زندگی بوده.
امشب دلم تنگ شده برای همه. برای خودم. برای تو و او آنها و هرکسی در زندگی من بوده است... و این شیرین است... یا لیلی است یا مجنون یا فرهاد...
مهم این است که نقاط امید آنقدر زیاد است که جایی برای نا امیدی نمی ماند.
همین و چیزهای دیگر که الان نمی خواهم بنویسم...